تبليغاتX
دوستم بدار شاید فردایی نباشد


دوستم بدار شاید فردایی نباشد

چه بهتر از نفس هایم،کسی درخستگیهایش نفس گیرد،هوای زندگی رادرتنش جاری کندبامن...

همش از يه عروسك شروع شد . 

يه عروسك با لباسهاي قرمز كه توي يه رختخواب آبي مخملي خوابيده بود.

دنياي خاطره ها رو ميگم .خاطراتي از جنس كودكي ...

كوچيك بودم ، ولي عاشق عروسك قصه ها !

همون كه مامان از بازار خريده بود ،

همون كه از همه ي عروسكها قشنگ تر بود ،

همون كه همش باهام بازي مي كرد ،

همون ديگه ...

كم كم عروسكم يه خرگوش سفيد بازيگوش شد . يه خرگوش كه با يه بچه موش دوست بود ...

يادش بخير ، چه دنياي قشنگي بود !

گذشت و گذشت ....

تا روزي كه بوي ماه مهر برام معناي جديدي پيدا كرد .

دوران به اصطلاح شيرين مدرسه ...

بزرگ شدم و بزرگتر .

تنها عنصر غير قابل كنترل زندگيم گذشت زمان بود !

ثانيه ها پشت سر هم رد ميشدند .

يه روز چشمام رو باز كردم ديدم جلوي در دانشگاه وايسادم !

چشماموبستم و باز کردم حالا می بینم دانشگام تموم شد

مثل باد گذشت!

وااااااااي ...

من كي اين همه بزرگ شدم ؟!!

برمی گردم و پشت سرم رو نگاه می کنم .

گذشته ها گذشته و از اون همه سال يه دنيا خاطره ي خوب جا مونده.. .

يه دنيا خاطره كه همش به يه چيز ختم ميشه :

يه عروسك با لباسهاي قرمز كه تو يه رختخواب آبي مخملي خوابيده بود...

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط خانومی | |

 

دل حرف حساب نمي شناسد ،

اين و آن نمي شناسد ،

صلاح و مصلحت نمي شناسد ،

وقت و بي وقت نمي شناسد ؛

ابري كه شد ، دوست دارد ببارد !

مهم نيست كجا ؛

آسمانش كه تكه تكه شد ، فرياد زنان مي بارد !

...

دل است ديگر ، نازك است ، مي شكند ، بي جهت سرزنشش نكنيد !

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط خانومی | |

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

دلم پیر و پریشونه یه کاری کن جوون باشم

پرنده بودن آسونه کمک کن آسمون باشم

تا الان هیچ گنجشکی نگفته من قفس میخام

آهای دنیا خفه م کردی ولم کن من نفس میخام 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط خانومی | |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد؛ چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
-
بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط خانومی | |

« چه شبهایی که خودت را تنها دیدی...و چه روز ها که در پستوی نهانخانه دلت پنهان شدی و

برای حرف هایی که شنیده بودی و رنج هایی که کشیده بودی و آرزوهایی که ناخواسته به باد

رفته بودمظلومانه گریستی و فکر کردی که کسی بر احوال تو آگاه نیست ...!!

چرا باور نکردی که مهربان عزیزی ،از رگ گردن به تو نزدیکتر ،و بر درد تو ، از مادر دلسوزتر

است ...؟!

چرا باور نکردی که رنج های تو را تیمارگری و غصه های تو را مأمن آرامشی هست ؟

چرا فکر کردی که تنهایی؟!!

دست مهربانش بر سرت بود و سر تو ، بر دامن رحمتش ...تو ،خود ...، در خلوت خودت ،

خویشتن را تنها دیدی ...

اشک بر گونه هایت روان و داغ مظلومیت ،دلت را میسوزاند ... چقدر ناتوان بود ، زبان تو ،برای

بیان حقیقت و چقدر ناتوان بود جسم خاکی تو برای اثبات مظلومیتت...و تو احساس کردی

چقدر تنها و بی کسی ...؟! اما در تمام آن احوال ،خدا با تو بود ...او ، زخم دل تو را ، مرحم

میگذاشت و تو نمی فهمیدی ... او ،پیمانه ،پیمانه ، در جام مصیبت تو صبر می ریخت و تو ...

غافل بودی ...

در همه ی آن شبها و روز ها در لحظه لحظه های تنهایی و بی کسی ات ، خدا با تو بود و تو

خود ندیدیش ...

خدا ، زبان تو ...، عدالت گمشده ی تو ، مونس تو ...قاضی تو ...و متنقم رنج های تو بود ... و تو

آنقدر در سوگ بی کسی ات  بودی که غافل  بودی که نفهمیدی ... !!!

چرا فکر کردی که در خلوت خودت تنهایی ؟!! خدا ، در تمام بغض های تو ، حتی از اشک هم ،

به تو نزدیکتر بود... »

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط خانومی | |

 

سلام دوستای من

ماه رمضون شما مبارک

ازتون یه خواهش دارم لحظه های سحروافطار واسه من وآذرجونم دعاکنید

واسه مریضادعاکنیدبخصوص عموی دوستم

دعاکنید به هوش بیاد۲ماهه تو کماست

واسه نوه ی خانم...تازه دنیا اومده ولی حالش بده کوچولویه دعاش کنین

وازهمه مهمترواسه اونی که باید باشه ونیست واسه ظهورش دعاکنین

منم شمارو یادم نمیره...

دوستون دارم

آذرجونم دلم برات تنگ شده...

مواظب خودت باش

خدانگهدار

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط خانومی | |

قصه ی عشق - Pixfa.net

خداحافظ همه ی روزهای رفته

سلام به همه ی اونایی که نیومدن و خداحافظ به همه ی اونایی که رفتن

سلام به همه ی روزهای آینده

آینده ای که با من هم پا میادتاتنها نباشم

آینده ای که پراز امیده پراز بودنه

آینده ای که خیلی ها توش هستن و جای خیلی ها خالیه

من منتظرتک تک ثانیه های آینده ام بدون ازدست دادن حال

پس شما هم بگید:سلام آینده،سلام فرداها...

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط خانومی | |

سلام دوستای خوبم

میخوام دوستم آذر جونمو بهتون معرفی کنم انقده دخترخوبیه خیلی دوسش دارم میخواد از

پیشم بره هواشو داشته باشین واسشم دعا کنین که موندگار بشه و نره آخه اون دومین

دوستمه که دوسش دارمو میخواد بره

راستی واسه یه دوست دیگمم دعا کنین به اونی که میخواد برسه

تابستون کمتر میام آخه عروسی داریم یه عالمه سرمون شلوغه

واسمون دعاکنین

بای بای

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط خانومی | |

جداشدیم پیش پیش

کوچک شدیم

دورشدی

آنقدر دور

که دیگر دلم برایت تنگ نمی شود

این روزها دلم برای نزدیکی ها تنگ می شود!!!

نه دوری ها!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط خانومی | |

 

برای تمام چیزهای منفی که به خود می گوییم,خداوند پاسخ مثبتی دارد

 تو گفتی«آن غیره ممکن است»خداوند پاسخ داد«همه چیز ممکن است

تو گفتی«هیچ کس واقعا من را دوست ندارد»خداوند پاسخ داد«من تو را دوست دارم

 تو گفتی «من بسیار خسته ام»خداوند پاسخ داد«من به تو آرامش خواهم داد

تو گفتی«من توان ادامه دادن ندارم»خداوند پاسخ داد«رحمت من کافی است

تو گفتی «من نمی توانم مشکلات را حل کنم»خداوند پاسخ داد«من گام های تو را هدایت خواهم کرد

تو گفتی«من نمی توانم آن را انجام دهم»خداوند پاسخ داد«تو هر کاری رابا من می توانی به انجام برسانی

تو گفتی«آن ارزشش را ندارد»خداوند پاسخ داد«آن ارزش پیدا خواهد کرد

تو گفتی«من نمی توانم خود را ببخشم»خداوند پاسخ داد«من تو را بخشیده ام

تو گفتی«من می ترسم»خداوند پاسخ داد«من روحی ترسو به تو نداده ام

تو گفتی«من همیشه نگران و نا امیدم»خداوند پاسخ داد«تمام نگرانی هایت رابه دوش من بگذار

تو گفتی«من به اندازه کافی ایمان ندارم»خداوند پاسخ داد«من به همه به یک اندازه ایمان

داده ام

تو گفتی«من به اندازه کافی با هوش نیستم»خداوند پاسخ داد«من به تو عقل داده ام

تو گفتی «من احساس تنهایی می کنم»خداوند پاسخ داد«من هرگز تو را ترک نخواهم کرد

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط خانومی | |

خیلی گرم خداحافظی نمی کنم

دلخوش کرده ام که دنیا کوچک است .

 خاطره ها

 چنان برف پشت پنجره آب می شوند

 آب ها بخار

 آسمان پر از خاطره های متراکم است !

 من اصلا" تعجب نمی کنم

 اگر سالهای بعد

 ابری مرا یاد تو انداخت .

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:25 قبل از ظهر توسط خانومی | |


Design By : Night Skin